تبليغاتX
یادداشتهای یک روزنگار

یادداشتهای یک روزنگار

بیست و هشتم شهریور

پخش آهنگ تملی(طملی)معک از آی تی ان به مناسبت کنسرتی که به زودی در کانادا آرش و امردیاب باهم برگذار میکنند منو برد به قسمت خوش خاطره ای در گذشته.هر رابطه و خاطره ای حتی با پایانی بد میتونه پرباشه از لحظات شادوخوب و خوشایندواین آهنگ برای من یادآور سفر و اداهاوشیطنتهایی که یک نفردرمیاورد برای خندوندن من و چهره ی خودم که همش خجالت میکشیدم از کارهاش و غش غش میخندیدم.

یاد همه ی خاطرات خوش گذشته ها از کودکی تا امروز به خیر

---

صبح هم داشتم با استادپروژه م صحبت میکردیم بعدش همینطوری داشتیم از هردری سخنی میگفتیم که یه چیز خواستم بگم روم نشد زرگری گفتم یکهودیدم به زرگری جوابم رو داد.آی خجالت کشیدم که مپرسسسس

بعد براش قضیه ی یه بنده خدایی روتعریف کردم که کل احساساتم رو براش زرگری نوشتم و پست کردم با امیدبه اینکه احساسم رو گفتم ولی اون متوجه نمیشه تاخجالت بکشم(وای خدایا من هنوز تو بیان احساساتم مشکل دارم و نمیدونم چرا و چیکاربایدبکنم :((   )بعدش اون درنامه ی بعدیش که با پست به دستم رسیده بود یک صفحه کپی برام از نامه ی خودم هم گذاشته بود با ترجمه ی بی نقص نامه م به فارسی

تا مدتی حتی روم نمیشدباهاش حرف بزنم تلفنی از بس خجالت کشیدم.

هرجا هست انشاءالله موفق و خوش باشه

همه انشاءالله به اونچیزهایی که میخواستندرسیده باشندوخوش باشند ومثل من از جایی که هستند حداقل حس رضایت نسبی داشته باشند :)

----

امروز روز خاطرات بود.آهنگ معین داشت پخش میشد راجع به مادر:

دنیا رو میخواستی برام

عمرت و گذاشتی به پام

... واشکی که سرازیر شد با تداعی خاطره ای تلخ :(

============

الهی رضیا به رضائک



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 13:15  توسط من  | 

بیست و چهارم شهریور

1-با اینکه وضعیت انتخاب رشته بخاطرتموم نکردن درس تا پایان شهریور(مرده شوراین دانشگاه رو ببرند که درسهاتو شهریور تموم میشه وفقط امتحانهاش رو انداختند تو مهروباعث اینهمه محدودیت برای گروه ما شدند)خیلی مسخره بود و فقط سه انتخاب هرچهارنفرمون که قبول شدیم تونستیم بزنیم"اما بازم نهایت آرزوم اینه که تعدادافرادی که مثل ما تا شهریورتموم نمیکنندبسیارمحدودباشه و بتونیم روزانه تهران برای بهمن قبول بشیم.دعاکن عزیز باشه؟

جوابها آخرشهریوریااوائل مهرمیادوهمه مون یه جورایی استرس داریم خصوصا بخاطراینکه اگه اینوقبول بشیم هم چندماه فرصت استراحت داریم هم امتحان جامع مجبورنیستیم بدیم و ریخت نحس آموزشی های این دانشگاه رو دوباره ببینیم.

2-مسعود ظاهرا دوم سوم مهر میادایران.سولی و ستاره دیروز کلی ذوق زده بودندوهی میگفتندتوروخدا دایی اومدباهاش مهربون باش توروخدا یه کم تحویلش بگیر توروخدا گناه داره بعدازاینهمه سال میخوادبیاد باهاش مثل اونموقع ها با خشانت برخوردکنی(البته اینها همه درقالب شوخیه میدونی که من و مسعودخیلی باهم رفیق بودیم)...ظاهرا خواهرهای مسعودمیخوان براش بقول ستاره زن بگیرن.انگارمسعودبچه است و اولین بارش هم هست.منم که میدونی چقدر از اون جماعت دورو و فرصت طلب بیزارم.خصوصا دوتاشون

امیدوارم مسعودعاقل باشه و اشتباه 30سال قبلش رو تکرارنکنه و این بار درست انتخاب کنه.خیلی ها قطعا بهش اوکی میدن برای ازدواج نه بخاطردوست داشتنش نه بخاطر ظاهره نداشته و داشته ش بلکه فقط بخاطر رفتن به اونطرف آبها بی هیچ دردسرخاصی.اما امیدوارم مسعودعاقل باشه و با یکی ازدواج کنه که خودش رو بخاطر خودش بخواد نه اونطرف که فردا ولش کنه بحال خودش و بیش از پیش سرخورده بشه.مسعود طعم یک شکست رو چشیدومدتهاداغون شد و مدتهاافسردگی داشت بعد روبراه شد دوباره زن سابقش برای دیدن دخترش رفت اونطرف و بهمش ریخت بعدم رفت با یکی دیگه ازدواج کرد و ...تااینکه بالاخره سرطان گرفت و به رحمت خدا رفت و باز مسعود  بهم ریخت اساسی.

نمیدونم الان چطوره و بهترشده یانه؟انشاءالله که بهترباشه به هرحال نمیخوام دوباره سرخورده بشه چون باتوجه به شناختی که ازش دارم خدای نکرده یک شکست دوباره بیش از ظرفیتش هست.من واقعا برای مسعوداحترام قائلم و جزءنادرافرادی هست که بسیارباهم هماهنگیم و حرف هم رو خوب می فهمیم.اون دوست خوب قدیمی من هست و دلم میخواد شادوخوشبخت باشه برای همین آرزو میکنم اشتباههای قبلی رو تکرارنکنه و به خواهرهای مزخرفش اجازه نده براش انتخابهای احمقانه بکنند.

البته فکرکنم من یا نتونم ببینمش چون درست قبل شروع امتحانهای من میادیایکبار اونم بعدازامتحان ها ببینم ولی حتما باهم راجع به این قضیه صحبت خواهیم کرد.

دلم لک زده برای اذیت کردنش و خندیدن.سولی و ستاره میگن توروخدا دایی گناه داره :دی

3-پریشب مهندس زنگ زد و بازم بهم پیشنهاد کارداد که تو خونه براشون انجام بدم.گفتم بایدفکرکنم.فکرنمیکرداینطور بگم.اما واقعیت اینه که انقدراز اون فضاوشرکت و آدمهاش بدی دیدم که حالم بهم میخوره از دوباره باهاشون کارکردن.به هرحال گفتم طرحتون رو بنویسید بخونیم منم فکرهام رو میکنم بعدش نظرم رو میگم و اگه به توافق رسیدیم انجامش میدم

البته شنبه قراره راجع به پروژه م با استاد ح صحبت کنم تلفنی و یکسری مطلب برام فاکس کنه میخوام راجع به این قضیه هم باهاش صحبت کنم که باتوجه به احساسم ببینم نظر اون چیه برای قبول یا عدم قبول این کار و اگه قبولش اوکی شد به عنوان مشاور ازش کمک بگیرم و یک درصدی از حقوقم رو به عنوان حق المشاوره بهشون پرداخت کنم.

حالا ببینم چی میشه ولی واقعا از کارکردن باهاشون بیزارم.

4-چقدرخوشحالم که نیستی و از شرمسخره بازیهات راحتم

5-هنوزم باخودم فکرمیکنم چطور ممکنه دونفر آدم با شرایط شماها انقدر بی تعهد باشند بخاطر پیروی از هوسهاشون با هزار بهونه ی مسخره ی دیگه!!

6-اشتباه کردم اونروز سکه ای که آرمان داده بود نفروختم کاش درست گوش کرده بودم و همونجابجای انگشتر خودم اون سکه که گفت بانکی نیست و کلی زیرقیمت میارزه و سکه ی جایزه م رو میدادم.مهم نبود زیرقیمت باشه یانباشه.به هرحال بهتر از دادن انگشترم بود.حالا تو هفته ای که میادمیرم سراغش چون بهش گفتم انگشتر رو برام نگه داره.میرم سکه ها رو میدم هم آویزمیگیرم هم انگشترم رو.

بایدراجع به گوشواره هام هم بپرسم قفلش رنگش تیره شده چطورطلاسفیدیه که اینطوری شده؟!!!

خلاصه اینطوریهاست

7-برم میگوپلوم رو آماده کنم که زود حاضرشه خیلی گرسنه م هست چون ظهرخوب غذانخوردم از بس خسته بودم.آخه دیشب دیرخوابیدم و از صبح هم کلاس داشتم تا 1.5.دیشب حالم خیلی گرفته بود و گریه میکردم برای همین دیر خوابیدم و همش امیدوارم بودم اینهمه دلتنگی باعث بشه خوابت رو ببینم ولی اصلا یادم نمیاد که دیدمت یانه؟دلم میخواد خوابت رو ببینم و اونقدرمحکم درآغوش بگیرمت که هیچکس  دیگه نتونه از هم جدامون کنه هادی عزیزم هیچکس حتی خود خدا دلش نیاد :(

دوستت دارم بهترینم

به امیدباهم بودنمون برای همیشه

همیشه عاشقت:شیما

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 19:2  توسط من  | 

آخی


1-آخی

چقدر صمیمیت که دستوری صادر شد و به محض صدور اجرا شد؟

:))

2-دانه ای کاشتم اما حتی ریشه هم نداد چه برسه به ساقه ای و برگی و ثمری...زمینش شوره زاری بیش نبود

3- ر میگه تو هدایتگر خوبی هستی و من بارها اینو به خودم و تو ثابت کردم اما از این هدایتگری خسته شده ام و ترجیح میدم مدتی سرنشین باشم تا هدایتگر

4- هرگز از گفتنش متاسف نبوده و نیستم حتی اگر به کلمات شک داشته باشم

5-جنگ و دعوای دوستانه ومسخره بازی اونشبمون تو چیتگر چقدر حس خوبی بهم داد.مرسی دوست خوب بی توقعم :)

6- دیروز سه تا کتاب خریدم از کتابفروشی اکباتان.پسرجوونی فروشنده بود.کلی سربه سرش گذاشتم.کلی تعریف تمجید کرد ازم و کلی راجع به کتابها برام گفت.درنهایت سه تا کتاب به انتخاب اون برداشتم که اولیش رو از دیشب شروع کردم.همونطور که گفته بود برای برگشت به کتاب خوندن وانشاءالله دوباره نوشتن"خیلی انتخاب خوبی بود.امیدوارم تا انتها به همین دلچسبی باشه

بازم میرم پیشش اگه به زودی اینها رو تموم کنم.خیلی قطورندولی اگه جذاب باشند و باب میلم مطمئنم زودتر از درسهام میخونمشون

7-مرضی میگفت نتایج کاردانی به کارشناسی این هفته میاد.مگه میشه به این سرعت؟!!!!!!!!!!!!

میدونم مسخره دادم ولی امیدوار بودن که اشکال نداره مگه نه خدای من؟

8- دعامیکنم محمد یک رشته مناسب تو همین تهران قبول بشه وگرنه پسرعمه بعیده امسال بره دانشگاه چون رضا احتمالا با شهرستان مخالفت میکنه.نمیدونم کی میخواد درست بشه؟درسته پسردخترنداره و آدم بایدمراقب بچه هاش باشه ولی انقدر محدودیت برای یک پسر18ساله واقعا درست نیست(عصبانی)

9- در جای جدید دیدارهات خوش بگذره :))

10-ترحم بر پلنگ تیزدندان .........ستمکاری بود برگوسفندان

11-ع.ف باز به فاصله ی کمتر از یکماه اس زدن رو شروع کرده و وراجی کردن.یعنی واقعا نمی فهمه من حالم ازش بهم میخوره؟به چه زبونی بایدبهش بگم؟

اگر تغییری کرده بود یه چیزی ولی همون عقده ایه گذشته فراموش کرده ایه که بوده (عصبانیمممممممم)

12-دلم خیلی برات میسوزه چون زیادی مغزت پر از خالیست

13-دوستت دارم بهترینم بیش تر از هرکسی تو دنیا

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 13:56  توسط من  |