تبليغاتX
سبز همچون دریا


سبز همچون دریا

به زودی به تو خواهم پیوست مسافر جوان زندگی من...

سلام زیبای خفته ی من.صبح سردوبارونی و یخخخخخخخت به خیرو گرمی و شادی

خوبی قربون شکل ماهت برم؟منم خوبم شکرخدا و میخوام تمرینات حسابداریم رو حل کنم ولی گفتم قبلش بیام سلام وعلیکی باهات بکنم.

هوا بس ناجوانمردانه سرد استتتتتتتتت.از همه ی در و دیوارهای این خونه سرما وباد میاد تو.خدایی بقول قدیمیها انگار با تف همه چی رو بهم چسبوندند(به من چه حرف قدیمی هاست من که نگفتم)

هنوز از ... دلگیرم خیلی هم دلگیر چون حتی شعور عذرخواهی واقعی هم نداشت اون عذرخواهیش به درد عمه ش میخوره

بگذریم

ننه اومده تهران و البته فقط یک صبح تا عصر که من شرکت بودم خونه ی اجدادی بوده و بعدش رفته خونه ی خاله اینا.دیروز به خاله زنگ زدم که هم حال شوهرخاله را بپرسم که متاسفانه خیلی خوب نبود و رفته بودند دیالیز و هم با ننه صحبت کنم.خوب بودند شکرخدا و ازشون پرسیدم که میخواین بیائین خونه ی اجدادی؟اگه بله که من فردا(یعنی امروز)وقت دارم.اما گفتند که منتظر دایی هستند ببینند میان دنبالشون یا خیر؟

خلاصه که اینجوریهاست.خدا کنه ۵شنبه همه دور هم باشیم و ننه هم باشه.امیر کلی با ننه جورند و کلی فضا رو شاد میکنه.اگرچه دیشب امیراینا اینجا بودند و گفت که ظاهرا ۵شنبه با مامان لیلا میخوان برن دنبال یخچال براشون و ساعت ۳هم کلاس داره و شب هم که با گروه کوهنوردیشون میرن کویر.

کویر نوردی اونم تو این سرما واقعا اشتباه.امیر هم که بدتر از من آدم قوی نیست و میترسم مریض شه تو این هیر و ویری.

حالا ببینیم چی میشه.

ا امشب میره کیش وامیدوارم بهش حسابی خوش بگذره.این اولین سفرش به کیش است و امیدوارم کلی خاطرات خوب بدست بیاره.

آئینه وآئین عزیز هم که فردا میرن قشم.دوست جون هم که فردا میرن شمال(خدایی تو این سرما دیوونه است)

اما من هیچ جا نمیرم :((

راجع به کار روی تصمیمم خیلی جدی هستم ولی هنوز در زمان عملی کردنش کمی شک دارم.البته فقط کمی.

حالم از شوخی های مزخرف و تهوع اور مدیرمالی بهم میخوره و دیروز حالی ازش گرفتم که خفه شد و موند که چی بگه.

نمیدونم چرا بعضی ها شعور و فهم اینو ندارند که حدشون رو نگه دارند و تا کمی بهشون میخندی و برای صحبتها و دردودلهاشون وقت میگذاری فکرمیکنند خبری است و میتوانند آش نخورده فامیل شوند.مثل اون م احمق که از اونروز تاحالا حتی سلام هم بهش ندادم جز یک بار که وارد اطاق این مردک مدیرمالی شدم و با مهندس م اونجا بودند و من بدون نگاه کردن بخاطر مهندس م مجبور به سلام شدم.

خوشحالم که ... مدتهاست دیگه اینجا نمیاد واقعا خوشحالم.بعد از قضیه ی اوندفعه واقعا ازش بدم اومد.چون دروغ مسخره ای بود خیلی مسخره.

وای خوش بحال ا که امروز میره کیش.دلم میخواست منم آخر هفته م رو میرفتم یه شهر جنوب که البته دریا و رودخونه ای هم داشته باشه خصوصا دریای تمیز

تازه داماد از ماه عسل پریروز برگشت و دیروز اومد سرکار.یکربعی حرف زدیم با اونو و بابک و سولی و بچه ها هم که داخل حسابداری بودند و گوش میکردند.وقتی رفت از اطاق بیرون و بابک هم رفت و سولی هم رفت پشت میزش یواشکی پاکت کادوش رو گذاشتم روی صندلیش و صندلی رو هل دادم زیر میز

تا رسیدم اون کارخونه و پشت میزم نشستم تل زنگ خورد و تا صدای ب رو شنیدم قبل از اینکه چیزی بگه گفتم:قابل شما رو نداشت انشاءالله که خوشبخت و عاقبت به خیر باشیدوهمیشه لبخند تو زندگیتون حاکم باشه ...

خدا همه ی زندگی ها رو سرشار از خوشبختی کند

خب دیگه دلبندم من برم

دوستت دارم هوار تا خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد

همیشه عاشق و به یادت

سوفی

پیوست:درگذشت بانو نیکوخردمند(که من همیشه با بانو علو اشتباه میگیرمشوننننن و نمیدونم چرا؟)رو تسلیت میگم

انشاءالله که روحشون شاد باشه و خدا به بازماندگانشون صبر عطا کند...

پیوست:انقدر بیا تا خسته بشی دیگه برام مهم نیست...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 11:31 توسط سوفیا| |


Design By : Night Skin