سبز همچون دریا
به زودی به تو خواهم پیوست مسافر جوان زندگی من...
خوبی قربون شکل ماهت برم؟تازه از بیرون اومدم.امروز خونه بودم.دیشب با م سرهمون قضیایی که گفتم یک جنگ لفظی اساسی داشتیم و درنهایت هرچی که گفت نپذیرفتم منطق ودلایل رفتارها و حرفهاش رو و گفتم دیگه نمیخوام هیچ صحبتی باهم داشته باشیم غیر از کار اونم در مواقع ضرورت :| دلیلی نمیبینم کسی بخواد براساس فکروخیال خودش از راهی کاملا غیرمنطقی و غیراصولی به من کمک کنه.کمکی که من احتیاج دارم اونی نیست که در مغز کوچک او میگذره وگرنه قطعا...بگذریم خلاصه با اینکه برام خیلی عزیز بوده است یک زمانی اما فکرمیکنم زیادی وهم برش داشته و زیادی پاش رو از گلیمش دراز کرده.دیروز عذرخواهی کرد ولی تظاهر کاملا از کلماتش معلوم بود و طلبکار بودنش البته و اینکه مطمئنا اصلا متاسف نیست از نگاهش.در هرصورت امیدوارم اونچه بهترین هست برای همه پیش بیاد برای منم همینطور امروز صبح بعد از انجام یکسری کارهام رفتم بیرون تا یکسری چیز میز که لازم داشتم بگیرم.رفتم سمت جنت آباد گفتم اونجا کارهام رو میکنم بعد اگه شد یک سر به آ و اگه نبود به خاله اینها میزنم آ بود و باهم رفتیم بیرون و ناهار خوردیم و چندتا روژ و یک لاک سبز خوشگل گرفتم و اونم شونصدتا روژ هرچی هم گفتم به چه دردت میخوره ولی بنا به دلیلی که هردو میدونیم متاسفانه نمیشه جلوش رو گرفت درهرصورت حدود ۲ از هم جدا شدیم.گفتم بیام خونه یک کاری داشتم انجام بدم بعد برم خونه ی اجدادی.درراه یادم افتاد که بنزین ندارم یکهو مسیرم رو کج کردم چون فکرمیکردم آخرین خروجی نزدیک به آزادگان است اما یکهو چرخ رخش رفت در یک قسمت پل خراب شده که مرده شور شهرداری منطقه و اصلا کل شهر رو ببره کنده شده بود و سرپولوس و نمیدونم چی چی داغون شد.به آقای ع مکانیک آشنا که همه همکارها میبرند ماشینهاشون رو اونجاهم خودم چندسال آشناهستم باهاشون زنگ زدم و گفت آهسته ولی زود بیا.خلاصه رخش رفت بیمارستان و معلوم نیست چقدر هزینه ش میشه اما بازم خداروشکر که بدتر نشد و خداروشکر که اتفاق بدتری برای خودم نیافتاد فقط از صدای وحشتناکی که یکهو ایجاد شد و ادامه پیدا کرد ترسیدم. گفتند سعی میکنند تا عصر برام درست کنند و سعی میکنند راجع به هزینه ش کنار بیان.آقای ع مرد خوب و زحمت کشی است و البته خداییش تا الان منصف بوده نه اینکه من بگم بچه های دیگه هم میگن هم کار بلده هم منصف.اما حیف که کمی تا قسمتی هیزه.اما چون منو یاد دایی م میاندازه من ازش بدم نمیاد. حالا رخشم دربیمارستان و امیدوارم زودی خوب بشه خب دلبرم من دیگه برم کمی بخوابم.دوستت دارم خیلی زیاد.اگه فرصت بشه عصر و شب یه کم آمار بخونم و نگاهکی به جزوه ی حسابداری هم بیاندازم.باید دراولین فرصت نگاهکی به مباحث ریاضی که گذروندم بیاندازم که ظاهرا در این درس ریاضی و کاربردش در حسابداری به دردم میخوره مراقب خودت و قلب من باش هادی جان خیلی مراقبم باش همیشه عاشق و بیادت سوفیا پیوست:دیشب عروسی آقای ب بود که البته من نرفتم به هزار و یک دلیل.نداشتن لباس مناسب و پوشیده که به درد همچین مجلس غریبه ای بخوره.دوری راه و دید بدم در شب والبته هوای بارونی دیشب.امیدوارم خوشبخت بشوند و همیشه عاشق باقی بمونند و احساسات هیچکدومشون دروغ و دغل نباشه (آمین)
| Design By : Night Skin |


